دفترچه ای داشتم که در آن چیزهایی به اشاره و گاهی به جزییات می نوشتم تحتِ عنوانِ آدم های شهر. شیراز را پیشِ خودم سعی می کردم گره بزنم به خودم و برعکس. آن دفترچه فعلا مانده شیراز. بهتر البته. زنده اگر بمانم تا برگردم بعدها می توانم آن ها را مرور کنم. کم و زیادشان کنم و بسنجم ارزشی دارند آیا یا نه. این یکی که اینجا رو می شود در نبودِ دفترچه در گوشیِ قبلی ثبت شده بود. همه یادداشت های آن گوشی را منتقل کردم به دفترِ یادداشت و این یکی هم به اینجا: کریم آقای خیابانِ رودکی فکر و خیالِ درستی نداشت. مشنگ بود و دستِ هر کسی را میگرفت. از هر عابری چیزی طلب میکرد و پشت هر کسی را ممکن بود پا بیندازد و دنبال هر کسی راه میافتاد. کریم آقا بود. کم کم در همه جای شهر. از رودکی که رفتیم از دور میدیدمش. اوایل خوش و خرم بود. یک روز با یکی از عمههایم توی کوچهی توسلی بودیم که یکی یکهو کیف دستیاش را کِشید. عمه ترسیده بود اما کریم عینِ خیالش نبود. ما از رودکی چند سالی میشد که رفته بودیم اما کریم هنوز به چشمِ من این ور و آن ورِ شهر میپلکید. حواسم جمعِ حضو...
... این خانهی جدید صاحب بخشی از خرابیهای من خواهد بود. بخشی از تقلای جانی که دائم در حال کندن و کندهشدن بوده است اما همواره به چیزهایی مومن. به چیزها و آدمهایی که از سر نمیگذرند. آنچه مینویسم بنابراین نه از سر گذشتهها که از سر نرفتههای زندگیام خواهد بود... ۸ بهمن ۱۳۹۸