دادگاه نوجوانان رم در آوریل ۱۹۷۶ رای خود را صادر کرد. پلوزی به اعتراف خود به «قتل عمد با مشارکت افراد ناشناس» محکوم شد. در دسامبر همان سال، دادگاه تجدید نظر حکم گناهکاری پلوزی را تایید کرد هرچند مشارکت دیگران را نپذیرفت. در آوریل ۱۹۷۹ دیوان عالی کشور حکم دادگاه تجدید نظر را تایید کرد و به آن قطعیت داد.
حالا با گذشت پنجاه سال از مرگ شاعر، روایت قضایی این پرونده هر چند سالی یک بار تغییر کرده است. به خصوص از زمان پسگرفتن اعترافات پلوزی و طرح ادعاهای تازه: از مشارکت آن دیگران تایید نشده و دستنداشتن خودش در قتل پازولینی.
حالا در پنجاه سالگی مرگ پازولینی هستیم. مرگی که خودخواسته تصور شده بود. در نگاه و نظر بسیاری از دوستان نزدیک شاعر.
قتل فجیع و صحنه نمادین مرگ او در حاشیههای رم، به دست «بچههای زندگی»، برای سالها کلید خوانش بخش زیادی از آثار او بود. رویکردی تفسیری که همه حیات و آثار پازولینی را با توجه به مرگ او بازخوانی میکرد. نشانهها و اشارات او به مرگ بهگونهای پیشگویانه تعبیر شد. این فرضیه را دوستان و نزدیکان پازولینی نیز ترویج و تقویت کردند. بهخصوص نقاش اهل فریولی «جوزپه زیگاینا» در «پازولینی و مرگ» و با تکراری وسواسگونه در آثار بعدی خود. او و بسیاری دیگر، مرگ پازولینی را شکلی از خودکشی نیابتی و خودخواسته در نظر گرفتند. مرگ خشن او، به نظر آنها، مهمترین کلید خوانش آثار او بود و اینکه «او مرگی اسطورهای همچون یک قهرمان را میطلبید.»
گوئیدو سانتاتو از اولین و مهمترین کسانی بود که به عنوان یک منتقد ادبی سعی کرد این ایده را به چالش بکشد. او به مطالعه مجموعه آثار پازولینی فارغ از صحنه مرگ و ابهامات پابرجای آن پرداخت. اندیشه وسواسگونه مرگ در آثار پازولینی حضوری دیرینه دارد. از جوانی، از شعرهای فریولیایی، این نگاه به زندگی از چشمانداز مرگ حضور داشته است؛ بخشی ریشهدار در جنبش ادبی دکادنتیسم و بخشی مرتبط با مرگ زودهنگام برادرش، گوئیدو. در همان سالهای نخست نیز شاعر روز مرگ خود را در چهره نارسیس، تصویر اسطورهای کودکی جاودانهشده، میدید. افسون مرگ در «دین زمانهی من» نیز آشکار است و در آثار شعری و داستانی و نمایشی او مضمونی است که به شکلهای مختلف درآمده و حالتی آیینی به خود گرفته. مرگی که هر بار به حیات اینجهانی دیگری نیز اشاره دارد.
با این همه، شکی نیست که پازولینی سالهای آخر بُریده از بسیاری امیدها و شورهای سیاسی پیشین بود. تیرهتر و تاریکتر از همیشه دنیا را میدید و نومیدانه و آگاهانه رویای جهان بهتر و دیگری را، نه دیگر در واقعیت، که در سر خود میپروراند. این نومیدی اما به کار او شتاب و وسعت داده بود. بیوقفه مشغول پروژههایش بود، در اوج شهرت جهانی و ثروت شخصی بود. میز کار او مهمترین گواه بود بر این شتاب و کار و ادامه زندگی.
به همین بهانه، و در روزهایی که بیش از همیشه با کلاف تناقضهای حلنشدنی آثار او و مواجهههایش با خود و «دیگری»هایش دستوپنجه نرم میکنم، ترجمه متن آخرین گفتوگوی او را اینجا میگذارم؛ متنی که سندی است بر امتناع و نومیدی سرسختانه او در مواجهه با دگرگونیهای شگرف پیرامونش و واقعیت تازهٔ جهان. در عین حال، نشانهای است از خواست او به حیات، به کار، به ادامه دادن. به سرسختانه شکافتن این واقعیت و نهراسیدن از پا در جهنم تازه گذاشتن و پیش رفتن. که اگر به طلبیدن مرگ بود، از همان شعرهای جوانی، مرگ پا به پای زندگی و تولدهای دوباره پیش آمده بود و در هر مردن و امتناعی، سربرآوردن از خاکستر و به تعبیر نیماییاش، ترکیب نالههای گمشده برای پیریزی یک بنای خیالی تازه نهفته بود.
در بعدازظهر شنبه، اول نوامبر ۱۹۷۵، بین ساعت چهار تا شش، این گفتوگو انجام شد؛ چند ساعت پیش از آنکه پازولینی به قتل برسد. میخواهم تاکید کنم که عنوان گفتوگو که در این صفحه میبینید از اوست، نه از من. در پایان گفتوگو ــ که مانند همیشه، ما ماندیم و دیدگاهها و باورهای متفاوت ــ از او پرسیدم آیا میخواهد برای مصاحبهاش عنوانی بگذارد. کمی فکر کرد، گفت اهمیتی ندارد، موضوع را عوض کرد، اما چیزی دوباره ما را به همان مساله اصلی بازگرداند، همان موضوعی که در پاسخهای او پیدرپی بازمیگردد. گفت:
«ببین، این هسته و معنای همهچیز است. تو حتی نمیدانی همین حالا چه کسی دارد به کشتن تو فکر میکند. اگر میخواهی، این عنوان را بگذار: چرا که همهی ما در خطر هستیم.»
کولومبو: پازولینی، تو در نوشتهها و مقالههایت از آنچه تنفر داری به شکلهای مختلف صحبت کردهای. یکتنه مبارزهای را آغاز کردهای علیه خیلی چیزها، نهادها، باورها، اشخاص و قدرتها. تا قضیه را کمی ساده کرده باشم همه اینها را «یک وضعیت» مینامم. و تو میدانی که منظورم صحنهای است که تو در برابر آن ایستادگی کردهای. حالا میخواهم ایرادی را مطرح کنم و تو را به پرسش بکشم: همین «وضعیت» با همه بدیهایی که تو میگویی، دربردارنده تمام آن چیزی است که به تو اجازه پازولینیشدن داده است. اینطور بگویم: شایستگی و نبوغ از آنِ توست، اما ابزارها؟ ابزارها متعلق به همین وضعیتاند ــ صنعت نشر، سینما، سازمانها، حتی اشیای مادی. فرض کنیم که تو تفکر و نیرویی جادویی داشته باشی و بتوانی با یک حرکت همه چیز را ناپدید کنی. همه آن چیزهایی را که از آن نفرت داری. و تو؟ تو تنها و بدون ابزار و واسطه نمیمانی؟ منظورم ابزارها و واسطههای بیانی است، منظورم ...
پازولینی: بله متوجه هستم. اما من فقط اقدام به آن عمل جادویی نمیکنم، بلکه به آن باور دارم. نه به معنای احضار ارواح و خرق عادت. بلکه میدانم که کوبیدن مدام بر یک میخ میتواند حتی خانهای را فرو بریزد. مثال کوچک آن را رادیکالها به ما میدهند، چهار نفری که میتوانند وجدان یک کشوری را تکان بدهند. (و تو میدانی که همیشه با آنها موافق نیستم، اما همین حالا دارم به ملاقات آنها میروم.) مثال بزرگتر آن را تاریخ به ما نشان می دهد. «امتناع» همواره حرکتی بنیادین بوده است. قدیسان، گوشهنشینان و حتی روشنفکران. همواره کسانی بودهاند که «نه» گفتهاند. تاریخ را آنها ساختهاند و نه چابلوسان درباری و نه خدمتکاران کاردینالها. ردکردن تا کارگر افتد باید که عظیم باشد، نه خرد و جزیی؛ باید کامل باشد، نه موضعی؛ باید ابزورد باشد و نه معقول و منطقی. آیشمن، عزیز من، عقل سلیم فراوان داشت. چه چیزی نداشت؟ آن چه او نداشت نه گفتن بود. نه در جزئیات، بلکه در آغاز، در اصل کار. آن چه که او انجام میداد اداره روزمره بود و بوروکراسی. شاید حتی به دوستانش گفته باشد: «من خیلی هم از این هیملر خوشم نمیآید.» غرولندی کرده باشد، چنان که در نشر، مطبوعات، دولت و تلویزیون دائما غر میزنند. یا شاید حتی شکایت کرده باشد که چرا قطار فلان، فقط یکبار در روز برای زندانیان تبعیدی میایستد تا آب و نان بگیرند، وقتی دو توقف موثرتر و اقتصادیتر است. اما هرگز ماشین را از کار باز نایستاند. پس سه مساله وجود دارد. «وضعیتی» که تو از آن میگویی کدام است، چرا باید آن را متوقف و نابود کرد و به چه طریقی؟
کولومبو: خب حالا «وضعیت» را توصیف کن. تو خیلی خوب میدانی که مداخلات و زبان تو به آفتابی میماند که از میان گردوغبار میگذرد. تصویر زیبایی است اما چیزی زیادی از آن نمیبینی. یا نمیفهمی.
پازولینی: برای تصویر خورشید ممنونم، اما من خیلی کمتر از اینها را طلب میکنم. از تو میخواهم که به دوربرت نگاه کنی و تراژدی را دریابی. کدام تراژدی؟ آن تراژدی که انسانها دیگر وجود ندارند، فقط ماشینهای غریبی هستند که گاهی به یکدیگر برخورد میکنند. و ما روشنفکران، دفترچه راهآهن سال گذشته را برمیداریم، یا مال ده سال پیش را، و میگوییم: چقدر عجیب. اما این دو قطار که اصلا از اینجا رد نمیشدند، چطور چنین به هم کوبیدهاند؟ لابد راننده دیوانه شده یا کار جنایتکاری تکافتاده است و یا توطئهای در کار است. توطئه، بهخصوص، ما را به هذیان وامیدارد. بار سنگین مواجهه یگانه با حقیقت را از دوشمان برمیدارد. چه خوب میشد اگر همین حالا که اینجا با هم صحبت میکنیم، کسی در زیرزمین مشغول طرح نقشهای برای نابودی ما بود! راحت است. ساده است. مقاومت هم دارد. چند رفیقی را از دست میدهیم و بعد دوباره سازماندهی از نو. یکی یکی آنها را از بین میبریم. مگر نه؟ میدانم که وقتی در تلویزیون «آیا پاریس در حال سوختن است؟» را نمایش میدهند همه با چشمانی اشکآلود به تماشای آن مینشینند و در دل سودای تکرار تاریخ دارند. زیبا و شفاف. (ثمره و گذر زمان است که چیزها را میشوید درست مثل نمای بیرونی خانهها) خیلی ساده است: من اینجا و تو آنجا. با خون و درد و رنجی که حتی آن زمان مردم برای انتخاب کردن پرداختند نباید شوخی کرد. وقتی صورتت به آن ساعت و آن دقیقه تاریخ چسپیده است، انتخاب همواره تراژدی است. با این حال، قبول کنیم که آن زمان سادهتر بود. یک آدم عادی به کمک شجاعت و وجدان میتوانست فاشیستِ سالو و نازیِ اساس را از خود، حتی از ژرفای زندگیِ درونیاش براند (همان جا که انقلاب همیشه آغاز میشود.) اما امروز نه. کسی در لباس دوستی به دیدار تو میآید. مودب و خوشرو. با تو «همکاری» میکند. (مثلا در تلویزیون) تا گذرانی بکند و جرم هم که نیست. دیگری و دیگرانی، گروههای مختلف، به دیدار تو میآیند با باجخواهیهای ایدئولوژیک، با سرزنشها، موعظهها، نفرینها، و تو حس میکنی که همه اینها در عین حال نوعی تهدید است. با پرچمها و شعارهایشان صف میبندند اما چه چیزی آنها را از «قدرت» جدا میکند؟
کولومبو: به نظر تو قدرت چیست؟ کجاست؟ کجا میتوان آن را یافت و چگونه میشود آن را بیرون کشید و شناخت؟
پازولینی: قدرت یک نظام آموزشی است که ما را به فرمانبران و فرماندهندگان تبدیل میکند. اما توجه داشته باش: این نظامی است که همه ما را شکل میدهد، از طبقه حاکم گرفته تا آن اعماق و فقرا. برای همین است که همه چیزهای یکسانی را میخواهند و مثل هم رفتار میکنند. اگر در دستم هیاتمدیره یک شرکت باشد یا بتوانم بورس را دستکاری کنم همینکارها را میکنم که دیگران میکنند. در غیر اینطورت میله آهنی را برمیدارم. و وقتی از میله استفاده میکنم به هدف بهدستآوردن چیزی است که میخواهم. چرا آن را میخواهم؟ چرا که به من گفتهاند که خواستن آن فضیلت است. من حق-فضیلت خود را اجرا میکنم. هم قاتلم و هم آدم خوبی هستم.
کولومبو: تو را به عدم تمایز ایدئولوژیک و سیاسی متهم میکنند؛ که توان تشخیص تفاوت عمیق میان فاشیستها و غیرفاشیستها، بهخصوص در میان جوانان را از دست دادهای.
پازولینی: برای همین بود که از دفترچه راهآهن یک سال قبل گفتم. آن عروسکهای خیمهشببازی را دیدهای که بچهها از تماشایشان غش میکنند؟ چون بدنشان به یک سمت است و سرشان به سوی دیگر؟ به گمانم توتو از این ترفندها خوب بلد باشد. من خیل روشنفکران، جامعهشناسان، متخصصان و روزنامهنگاران خوشنیت را اینگونه میبینم: چیزها اینجا اتفاق میافتند و آنها به سوی دیگر نگاه میکنند. نمیگویم فاشیسمی در کار نیست. میگویم: بس کنید از حرف زدن درباره دریا با من، وقتی در کوهستان به سرمیبریم. این چشماندازی دیگر است. اینجا میل به کشتن وجود دارد. و این میل است که ما را به هم پیوند میدهد. همچون برادرانی شوم، در ورطه شوم شکست کل یک نظام اجتماعی گرفتار شدهایم. من هم بدم نمیآمد اگر کل مساله با بیرون کشیدن چند گوسفند سیاه حل میشد. من هم گوسفندهای سیاه را میبینم. خیلی از آنها را میبینم. همهشان را میبینم. همین مصیبت است. به موراویا گفتم: با این زندگی که من دارم، بهای آن را هم باید بدهم. مثل کسی است که به جهنم فرود میآید. اما وقتی برگردم -اگر برگردم- چیزهای دیگر و بیشتری دیدهام. نمیگویم که حرف من را باور کنید. میگویم که شما همیشه بحث را تغییر میدهید تا با حقیقت مواجه نشوید.
کولومبو: و حقیقت چیست؟
پازولینی: متاسفم که از این واژه استفاده کردم. واژه بهتر «مشهود بودن» است. بگذار دوباره حرفم را مرتب کنم. تراژدی اول: یک نظام اموزشی مشترک، اجباری و نادرستی که همه را به سمت داشتن هر چیزی به هر قیمتی سوق میدهد. همه به این میدان نبرد هل داده شدهایم مثل یک سپاه تیره و غریب که برخی در آن توپ دارند و برخی چماق. پس اولین تقسیمبندی کلاسیک این است: «ایستادن در کنار ضعیفان». من اما میگویم، به یک معنا همه ضعیف هستند، چرا که همه قربانیاند. و همه گناهکاراند چون همه حاضراند به بازی کشتار. تنها به قصد داشتن. آموزش دریافتشده این بوده است: داشتن، تملک، و ویران کردن.
کولومبو: حالا بگذار به پرسش اول برگردم. تو، به شکلی جادویی، همه چیز را نابود میکنی. اما تو از کتابها زندگی میکنی، به ذهنهایی احتیاج داری که میخوانند. بنابراین، مصرفکنندگان تحصیلکردهی محصول فکری. تو فیلم میسازی و فقط به تماشگران دردسترس احتیاج نداری (که در واقع معمولا موفقیت مردمی فراوان داری، یعنی مشتاقانه مصرف مخاطبانت میشوی.) بلکه به ماشین عظیم فنی، سازمانی و صنعتی که در میان تو و مخاطبت هست نیز احتیاج داری. اگر همه اینها را محو کنی، با نوعی رهبانیت جادویی از نوع کاتولیکی کهن یا چینی نو، چه چیزی از تو باقی میماند؟
پازولینی: برای من همه چیز، یعنی خودم، زنده بودن، در جهان بودن، دیدن، کارکردن، فهمیدن. برای گفتن قصهها هزار راه هست. برای شنیدن زبانها، بازآفرینی گویشها، نمایشهای عروسکی. برای دیگران چیزهای بیشتری میماند. همقد و برابر با من، چه فرهیخته مثل من و چه نادان مثل من. جهان بزرگ و وسیع میشود. همه چیز از آنِ ما میشود و دیگر نه برای غارت همدیگر احتیاجی به بورس داریم، نه هیاتمدیره و نه چماق. ببین، در جهانی که خیلی از ما رویای آن را داشتیم (تکرار میکنم: خواندن دفترچه راهآهن سال قبل یا در این مورد خیلی سال قبل) آنجا اربابی کریه بود با کلاه سیلندر و جیبهایی که دلار از آن میچکید، و بیوهای نحیف که با فرزندانش در طلب عدالت بود. جهان زیبای برشت، به عبارتی.
کولومبو: یعنی واقعا نوستالژی آن جهان را داری؟
نه! نوستالژی مردم فقیر و راستینی را دارم که برای سرنگونی آن ارباب میجنگیدند، بی آن که خود به آن ارباب تبدیل شوند. چون از همه چیز بیرون مانده بودند هیچکس آنها را مستعمره نکرده بود. من میترسم از این سیاهان شورشی، برابر با اربابها و به همان اندازه غارتگر، که هر چیزی را به هر قیمتی میخواهند. این لجاجت تیرده در خشونت مطلق دیگر نمیگذارد ببینی «چه نشانی دارند». هر آن کس که در آخر زندگیاش به بیمارستان برده شود، اگر هنوز نفسی برایش مانده باشد، بیشتر به آنچه دکترها درباره امکان زندهماندنش میگویند علاقه دارد تا به آنچه ماموران درباره مکانیسم جرم میگویند. دقت کن: من قضاوتی درباره نیتها نمیکنم، دیگر علاقهای به زنجیره علت و معلول ندارم که چه کسی اول بود، آنها یا او، یا چه کسی «مقصرِ اصلی» است. به نظرم که آنچه را که تو «وضعیت» مینامی تعریف کردیم. مثل وقتی است که در شهری باران میبارد و آبروها گرفتهاند. آب بالا میآید؛ آبی است بیگناه، آبٍ باران، نه خشم دریا را دارد، نه بدجنسی جریانهای رودخانه را. با این حال، به هر دلیلی، فرو نمیرود بلکه بالا میآید. این همان آب بارانِ خیلی از شعرهای کودکانه و آهنگهای شاد «خواندن زیر باران» است. حالا اما بالا میآید و تو را غرق میکند. اگر کار به اینجا کشیده من میگویم: زمان را با انگزنی و برچسپچسپاندن از دست ندهیم. ببینیم این آب لعنتی از کجا سرریز میکند، پیش از آن که همگی غرق شویم.
کولومبو: و تو، برای همین میخواهی همه چوپانهایی باشند بدون مدرسه اجباری، نادان و خوشبخت؟
پازولینی: اینطور گفتن آن بیهوده و احمقانه به نظر میرسد. اما همان مدرسه بهقولی اجباری بهاجبار گلادیاتورهای ناامید تولید میکند. توده بزرگتر میشود، مثل نومیدی، مثل خشم. فرض کنیم من باطل میگویم (هرچند چنین فکر نمیکنم) شما به من چیز دیگری بگویید. بدیهی است که من حسرت انقلاب ناب و مستقیم مردم ستمدیدهای را میخورم که تنها هدف آنها آزادشدن و صاحب سرنوشت خود شدن است. بدیهی است که تصور میکنم که هنوز رسیدن چنین لحظه ای در تاریخ ایتالیا و جهان ممکن است. این بهترین چیزی است که میتواند منبع الهامی برای یکی از شعرهای آیندهام باشد. اما نه بر اساس آنچه میدانم و آنچه که میبینم. رک و پوست کنده بگویم: من به جهنم فرود میروم و چیزهایی را میدانم که آرامش دیگران را برهم نمیزند. اما متوجه باشید. جهنم دارد به سمت شما میآید. درست است که با نقابها و پرچمهای مختلف میآید. درست که رویای یونیفورم و توجیه خودش را دارد. (هرزگاهی). اما این نیز حقیقت دارد که خواست او، نیاز مبرمش به چماق زدن، به خشونتورزی، به کشتن، شدید است و عمومی. این وضعیت بیش از این به تجربه خصوصی و پرخطر کسی که، چطور بگویم، «زندگی خشن» را لمس کرده است محدود نخواهد بود. خودتان را فریب ندهید. و شما، با مدرسه، با تلویزیون، با متانت و وقارِ روزنامههایتان، شما پاسداران بزرگ این نظم مهیب هستید؛ نظمی که بر ایدهٔ مالکیت داشتن و ایدهٔ ویرانکردن بنا شده است. خوشا به حال شما که خرسندید وقتی میتوانید بر یک جرم و جنایت برچسپ زیبایی بچسپانید. به نظر من این یکی از عملیاتهای فرهنگ تودهای است. ناتوان در جلوگیری از رخ دادن برخی چیزها، آرامش خود را در ساختن قفسهها پیدا میکند.
کولومبو: اما از بین بردن ناگزیر باید به معنی خلق کردن هم باشد، اگر تو خودت ویرانکننده نیستی. نمیخواهم نقش کسی را بازی کنم که بیش از مردم، دلنگران فرهنگ است. اما همین مردم، در تصویری که تو از جهانی دیگر ارائه میدهی، وقتی نجات پیدا کنند، نمی توانند بدویتر از این باشند (این اتهام رایجی است که به تو میزنند) و اگر نخواهیم از سرکوب «پیشرفتهتر» استفاده کنیم ...
پازولینی: که مرا به لرزه میاندازد.
کولومبو: اگر نمیخواهیم از یک سری تعبیرات قالبی استفاده کنیم، باید یک راهنمای مسیری وجود داشته باشد. مثلا در ادبیات علمیتخیلی همانند نازیسم همیشه نخستین حرکت برای کشتار جمعی، سوزاندن کتابهاست. مدرسهها تعطیل، تلویزیونها بسته، چطور به این «ولادت» جان میدهی؟
پازولینی: به گمانم قبلا به موراویا منظورم را گفتهام. بستن در زبان من به معنای تغییردادن است. اما تغییری به همان اندازه بنیادی و نومیدانه که خود وضعیت سخت و نومیدانه است. آنچه مانع گفتوگویی واقعی با موراویا ــ و بیش از او با فیرپو ــ میشود این است که ما مانند کسانی هستیم که گویی یک صحنه را نمیبینیم، یک مردم را نمیشناسیم، صداهای یکسانی را نمیشنویم. برای شما، یک چیز وقتی رخ میدهد که خبر شود؛ آراسته، صفحهبندیشده، برشخورده و عنوانگذاریشده. اما زیر آن چیست؟ اینجا جراحی لازم است که شهامت معاینه بافت را داشته باشد و بگوید: آقایان این سرطان است. اتفاق خوشخیمی نیست. سرطان چیست؟ چیزیست که تمام سلولها را دگرگون میکند؛ و همهشان را وامیدارد دیوانهوار رشد کنند، بیرون از هر منطقی که پیشتر وجود داشته. آیا بیماری که رؤیای سلامتی قبلیاش را میبیند، حتی اگر قبلاً احمق و بختبرگشته بوده، یک فرد نوستالژیک است؟ پیش از هر چیز لازم است که تلاش کرد، نمیدانم چهجور تلاشی، تا تصویر یکسانی داشته باشیم. من سیاستمداران را با فرمولهای حقیرشان میشنوم ــ همهٔ سیاستمداران را ــ و دیوانه میشوم. نمیدانند از چه کشوری سخن میگویند؛ بهاندازهٔ ماه دورند. و نویسندگان. و جامعهشناسان و متخصصان در هر زمینهای.
کولومبو: چرا فکر میکنی برای تو برخی چیزها آشکارتر؟
پازولینی: نمیخواهم بیش از این از خودم حرف بزنم؛ تا همین حالا هم زیادی گفتهام. همه میدانند که من برای تجربههایم شخصاً هزینه میدهم. اما کتابها و فیلمهایم نیز هست. شاید این منم که در اشتباهم. اما باز میگویم که همهی ما در خطر هستیم.
کولومبو: پازولینی، اگر زندگی را چنین میبینی ــ نمیدانم این پرسش را میپذیری یا نه ــ چگونه میخواهی از خطر و تهدید اجتناب کنی؟
دیر شده است. پازولینی چراغ را روشن نکرده و یادداشت برداشتن دشوار است. یادداشتهایم را با هم مرور میکنیم .بعد از من میخواهد پرسشها را برایش بگذارم.
«بعضی نکات بیش از اندازه مطلق به نظرم میرسند. بگذار فکر کنم، بگذار دوباره ببینمشان. و بعد زمانی بده تا نتیجهگیری کنم. چیزی در ذهن دارم برای پاسخ دادن به پرسش تو. برای من نوشتن آسانتر از حرفزدن است. یادداشتهایی را که اضافه میکنم فردا صبح برایت میگذارم.»
روز بعد، یکشنبه، جسد بیجان پازولینی در سردخانه پلیس رم بود.
نظرات
ارسال یک نظر