رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌هایی با برچسب عطار نیشابوری

گفتن از نگفتن

.   فکرها و ایده‌ها همه از آستانه‌ی پنجره می‌پرند و دیگر بر نمی‌گردند. به خطی در گوشه‌ای از آسمان که خیره بشوی حباب ابرها حایل جانت می‌شوند و فراموشی سفیدی به چشم‌هایت می‌‌ریزد.  این‌ها را که می‌گویم همه از غم‌ نگفتن و دشواری گفتن است. گفتنِ نگفتن است. نه یک بار که هر‌ از‌ چند‌ شبی با خیال نوشتن به خانه برگشتم. در طول راه با خودم مرور کردم. ابتدا و انتها ساختم و جمله‌ها را هی از هم کم و به هم زیاد کردم. به جای امنی که رسید اما امانم بُرید. ترسیدم از خودم. از خودم این روزها می‌ترسم. از غوطه‌ور شدن در خيالات خودم می‌ترسم. از زمانی که گذشته می‌ترسم. از فردایی که می‌گذرد می‌ترسم. سرخوشانه سر می‌کنم و سر می‌کشم اما می‌دانم بالاخره باید جایی متوقف شوم و از جایی که ناتمام گذاشته‌ام ادامه بدهم. فکرهای خیس را از دهانم بیرون بکشم و نفس بلندی بکشم و همه‌ی جاهایی خالی را قورت بدهم و بنشینم به تماشا. تماشای غیاب خودم در این نمایش کِشدار ابدی.   در انتظار کسی هستم که پرده‌ها را بالا بکشد. لای درز پنجره‌ها را بگیرد. با خودش سیاهی دربرگیرنده داشته باشد. مرا مثل قرصی در آب حل کند و سر بکش...