رد شدن به محتوای اصلی

به خاطره‌ی فردای روز برفی

  روزِ خوبی بود. از خواب که پا  شدم روشنیِ کِدری پخش بود. نه به خیالِ برف بودم پنجره را که باز کردم اما دنیا ناغافل یکدستْ سفید بود.

 روزِ خوبی بود اما نه از سرِ برفی که باریده‌بود می‌بارید نه برای پرسه در کوچه‌ها و خیابان‌هایی که به صحنه‌های نمایشی بی‌توقف شبیه‌اند نه حتی برای دیدنِ رفیقی و همینجوری الکی چیز‌گفتن و میز‌پراندن، نه برای حل‌شدن در کتابفروشی میانِ چند نامِ آشنا و انبوهی دیگر  نه برای جان‌گرفتنِ صدای هایده و ناغافل همخوان شدنِ زیرِ‌لبی در کافه‌ی درندشتِ دانشگاه و یک لحظه از خود در خود بی خود شدن، روزِ خوبی بود پس برای چه؟ چه چیزی در آن بود که در سپری‌شدنِ شب‌ها و روزهای دیگر نیست؟ چه چیزی در آن بود که دلم کِشید قلاب بیندازم از تویِ این ملالِ معلق چیزی از جنسِ همین امروز همین لحظه همین قدم‌ها بکِشم بیرون؟ نه امیدی را بازیافته بودم و نه احساسِ تعلقی بر می‌انگیختم. هیچ. نه حتی خوشحال بودم. چیزی بودم شکلِ ادعای خودم با محبتِ بی‌دریغِ بی‌فایده. محبتی که حتی دیده نمی‌شود. که پس‌می‌زند. که خودش پس‌زده‌می‌شود.

 شاید این جرقه‌ی شکفته در برفِ یکدستْ یک لای آرامشی بود که می‌دانست برقرار نمی‌مانَد اما خودش را ناتوانیِ خودش را بی زبانیِ خودش را پذیرفته بود. شده حتی برای یک روز. یک چند لحظه در یک روز.

 

پ.ن: می‌خواستم از پاییز بنویسم آنقدر پنجره را باز نکرده‌بودم که زمستان شد.

 

نظرات

  1. پروژه زخماروز را دیگر پیگیری نمی‌کنید؟

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. از زخماروز رهایی ندارم.
      سر فرصت اگر عمری باشه بهش برمی گردم.
      این از بابت من.

      شما پیگیری از چه بابت منظورتونه؟

      حذف

ارسال یک نظر