ناگهان حس کردم از بهیادآوردن چهرهی عزیزانم میترسم. چهره در سیمای چشم تا اعماق پوست نفوذ میکند. چهره در بهیادآوردن چندباره میشود. میترسم. چرا و از کجایش را نمیدانم. چیزی بود که از سرم گذشت و قرار بود دیگر به سرم نزند. شاید چون کلاغی که پریده بود از فراز سر ما. در حالات و کلمات و احساسات به خاطرشان میآورم اما در چهره متوقف نمیشوم. خیرگی چشمها در یاد چندباره است. تماشا از دستم برنمیآید. همهی حسهای چندگانه جانم را به لب میرسانند و مثل نقطهای در ته یک گودی سیاه، در دل یک کاغذ کهنه گم و گور میشوم. ناگهان حس کردم باید اینها را بنویسم !
... این خانهی جدید صاحب بخشی از خرابیهای من خواهد بود. بخشی از تقلای جانی که دائم در حال کندن و کندهشدن بوده است اما همواره به چیزهایی مومن. به چیزها و آدمهایی که از سر نمیگذرند. آنچه مینویسم بنابراین نه از سر گذشتهها که از سر نرفتههای زندگیام خواهد بود... ۸ بهمن ۱۳۹۸