رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌هایی با برچسب نوشتن

گفتن از نگفتن

.   فکرها و ایده‌ها همه از آستانه‌ی پنجره می‌پرند و دیگر بر نمی‌گردند. به خطی در گوشه‌ای از آسمان که خیره بشوی حباب ابرها حایل جانت می‌شوند و فراموشی سفیدی به چشم‌هایت می‌‌ریزد.  این‌ها را که می‌گویم همه از غم‌ نگفتن و دشواری گفتن است. گفتنِ نگفتن است. نه یک بار که هر‌ از‌ چند‌ شبی با خیال نوشتن به خانه برگشتم. در طول راه با خودم مرور کردم. ابتدا و انتها ساختم و جمله‌ها را هی از هم کم و به هم زیاد کردم. به جای امنی که رسید اما امانم بُرید. ترسیدم از خودم. از خودم این روزها می‌ترسم. از غوطه‌ور شدن در خيالات خودم می‌ترسم. از زمانی که گذشته می‌ترسم. از فردایی که می‌گذرد می‌ترسم. سرخوشانه سر می‌کنم و سر می‌کشم اما می‌دانم بالاخره باید جایی متوقف شوم و از جایی که ناتمام گذاشته‌ام ادامه بدهم. فکرهای خیس را از دهانم بیرون بکشم و نفس بلندی بکشم و همه‌ی جاهایی خالی را قورت بدهم و بنشینم به تماشا. تماشای غیاب خودم در این نمایش کِشدار ابدی.   در انتظار کسی هستم که پرده‌ها را بالا بکشد. لای درز پنجره‌ها را بگیرد. با خودش سیاهی دربرگیرنده داشته باشد. مرا مثل قرصی در آب حل کند و سر بکش...

رسم ردی از حضور بر صفحه‌ی غیاب

   آخرش هم بیخود می‌میرم نه؟ با همه کارهای نکرده‌ای که یک روز تمام در چهار در چهار یک اتاق دوره شدند؟ هر کدامشان به هزار و یک ترس و عشق   و آرزو گره خورده بود. از این پوسته‌ی سخت خودم اگر بزنم بیرون به کارهای نکرده‌ی بقیه‌ی آدم‌ها می‌رسم. به خیال‌های بزرگ در سر چه بسیار کسانِ ناتوان.‌ دنیا چه شکلی می‌شد اگر می‌توانستند؟ اصلا شکل دیگری می‌شد؟ بلکه دنیایی دیگر هست دور از دسترسِ ما و آنجا دنیای آرزوهای گمشده است. آنجا همه‌ی خیال‌ها مرئی‌اند. آخرش می‌افتم و می‌میرم. این حرف‌ها که دیگر زدن ندارد. وقتی همه‌ی عمر جز نفی کاری نکرده‌ام. جز گریز، جز بی تعلقی، جز خیال خوب و تَهر و تَشِ خُم که زبانه زبانه عمر کوتاهم را با خودش می‌‌کِشد. چه می‌‌کنم؟ با بیان خودم در حد فاصل دو زبان بیگانه درگیرم . تا نه فقط خودم را بتوانم بیان کنم تا بتوانم از خودم در برابر دیگری و در برابر خودم دفاع کنم . واویلا اما که هر چه جوی حقیرِ به گودال رساننده را رد می‌کنم به دریا نمی‌رسم . هر چه رد می‌کنم جلوتر نمی‌روم‌ . گیر بساط بد تحفه‌‌هایی افتاده‌‌ام...

قبل و بعدِ روزی که بندِر تو چِشُم جُنه ...

     هنوز بندر در چشم‌هایم زیبا بود.‌ بندر پشتِ همان چند تا کوه منتظرم بود. پشت‌و‌پناه بود .    با عزیزی قدم می‌زدیم. ‌ در دیروقتِ شبِ لمزان. در جاده‌ای که کشیده‌شده‌بود تا آسفالت بشود اما هنوز خاکی بود. یک‌چیزهایی از این قبیل می‌‌گفت که دیر‌به‌دیر سر می‌زنم چون هر‌وقت که اینجام بی‌انگیزه می‌شوم و همه چیز ارزشِ خودش را از دست می‌دهد و ساعتِ زندگی از کار می‌افتد.‌ حس همان حسِ منم بود.‌ هر وقت از شیراز می‌آمدم یکی دو روز که می‌گذشت طاقتم طاق می‌شد.   باید می‌رفتم بندر. باید می‌رفتم قشم. باید خودم را نجات می‌دادم.‌ از حسِ رسیدن به تهِ خط. به سرِ خط. از حسِ اول و آخرِ دنیا بودن.‌ از حسِ آخرش که چی؟ از این که گریزی نیست.‌ خوشا که بندری و دریایی همان نزدیکی‌ها بود که دَمِ کشیده‌اش می‌نشست روی پوستِ آدم. که دل، گواه بود. در دیر وقتِ شبِ عرق ریزِ تابستانیِ لمزان راه می‌رفتیم. وقتی چند تا چراغِ روشن وسطِ جاده، افقِ تاریکی را عمق می‌داد.     سال‌های قبل‌ترش زمانه‌ی هفت‌سالگی بود.‌ آن‌وقت نوشتن برای من از خود به‌در آمدن بود. چیزی مثل تلویزیون. که از ...