رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌هایی با برچسب شایان تدین

چش و تش

 مجموعه نوشته‌های روایی و تحلیلی «چَش و تَش» یا «نگاه در آتش» جدا از این که پنجره‌‌ای است به دیدار گرمسیرات و افق دید مردم کرانه‌ها و به خصوص پس‌کرانه‌های خلیج فارس، تاملی نیز هست بر درکی که ما از تاریخ معاصر ایران در هستی امروزمان داریم‌. در این تاملاتی که نوشتن آن حدود سه سال پیش به پایان رسیده بود به نوبه‌ی خودم به بازنگری گرایش‌های مردم‌شناسانه در دوره‌های پهلوی اول و دوم ، نسبت گویش‌ها و زبان‌های مادری با زبان فارسی ادبی و معیار و مرور مفاهیمی که پیرامون ایران چنان نقش‌هایی بر ستون خیالم کنده شده بود پرداخته‌ام‌: گاه به پیروی از خیالات این نقوش و گاه به طرد آن و گاه نیز به فرو ریختن پی‌های ستونی که نقش‌ها بر آن حاکم است. پاره‌ای از فصل چهارم از مطلبی با عنوان «پرسش از ایران» : «نشـان به آن نشـان که ما مردمی بوده‌ایم با فرهنگی شـفاهی که سینه‌به‌سینه حکایتها و تاریخمان را منتقل می‌کردیم. این مای اغلب روایت‌شده به زبان پـدران و بـزرگان، در برابـر سـتون‌های محکـم نثـر اروپایـی، گنـگ خـواب‌زده‌ای شـد کـه زبـان بازگفتـن آنچـه را نیـز کـه بـر سـرش آمـده، نداشـت. اینطـور اسـت که ما...

واقعیت گراییِ سینما از نظرِ فریدونِ رهنما

  با یادِ احمد    این روزها کارهای رهنما را می دیدم و باز می دیدم و نوشتنی های او و درباره ی او را می خواندم و باز می خواندم به قصدِ خاصی. با دو تن از دوستان در حالِ انجامِ کاری هستیم که یک بخشی از کارِ خودم کِشاندم به رهنما. بی جهت و غرض خلاصه نبود این مراجعه. فکر کردم برای فصلِ آخرِ آن کار و روحیه بخشیدن به نوشته هایم باید فکرِ خودم را به رهنما گره بزنم و خوشه چینِ او باشم. در این میان اما همه چیز به همین ختم نشد. کنجکاوی رفع که نشد هیچ، شاخه های تازه ای سر در آوردند که دهان به پرسش های تازه باز کرده بودند. از این میان رساله ی «واقعیت گرایی فیلم» رهنما جای شگفتی هاست. در زبانِ فارسی تا جایی که من در این لحظه می دانم دو متنِ اساسی داریم که می توان زیرِ عنوانِ «نظریه ی فیلم» آن ها را قرار داد. از این جهت که چارچوبی نظام مند در این باره پدید آورده اند. یکی همین «واقعیت گرایی فیلم» و دیگری «دگرخوانی سینمای مستند» از محمدرضا اصلانی. ( پنهان و آشکار، فکر و فیگورِ رهنما بر این اثرِ اصلانی نیز قابلِ ردیابی است.) پس جا دارد این دو متن نیز با همدیگر خوانده و اندیشیده ش...

از سر‌ نرفته‌‌ها

    سر و سامانم کجا بود؟ می‌خواستم بنویسم که سر‌و‌سامانی می‌خواهم بدهم به همه‌ی فکرها، پریشانی‌ها و غلط‌های زندگی‌ام. به آنچه از سر نمی‌گذرد. دیدم این سر‌و‌سامان‌دادن اما حرفِ پرتی است. کدام سر‌و‌سامان؟ چقدر این تعابیرِ رایج گمراه کننده‌اند. من هرگز سر‌و‌سامانی نداشته‌ام.‌ از سویی به سویی و از کنجی به کنجی بوده‌ام. ده‌ یازده ساله بودم که آمدیم شیراز و تمام شد. خانه تمام شد. امان تمام شد. تنها چیزهایی ماند از جنسِ همین چیزها که از سر نمی‌گذرند. سالی دو سالی خانه‌به‌خانه می‌رفتیم. یا اسباب‌کشی می‌کردیم یا این که منتظر اسباب‌کشی بودیم. یک تعلیقِ دایمیِ روزمره. یک ناامنی و انتظارِ کِش‌آلود. دانشگاه هم که هیچ! نه کلاس‌ها به مذاقم خوش آمده بود و نه جایی برای من در جایی بود. مصر بودم به خودم.‌ به خودآزاری و گریز از هر فضایی که آزارم می‌داد. نتیجه‌ی این گریز از آزارِ دیگری، آزارِ دائمیِ خود بود. بر حسب اتفاق و فعل و انفعالات و آشنایی‌هایی اما سعی کردم به رغم همه‌ی کجی‌ها و کاستی‌های روانی و پرهیزها فضایی باب خودم برای خودم و دیگران بسازم که بیاموزیم. حالا که فکرش را می‌کنم کارهای ...