رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

پرونده‌ای درباره‌ی حسن بنی‌هاشمی در فیدان

درباره حسن بنی هاشمی و مجموعه مستند «راه دور دریا»: به وسعت دریا، به تلخی تاریخ دربارۀ فیلم کوتاه «برکۀ خشک» به کارگردانی حسن بنی هاشمی فیلم‌نامه فیلم کوتاه «موج» درباره فیلم کوتاه «نهنگ» به کارگردانی حسن بنی هاشمی

یه نرپلنگی وا ماه رسیدَه

  به چه فکر می‌کردم؟ به دوازدهمِ خردادِ ۱۳۶۱ . به فلکه‌ی برق بندر و جنازه‌ی دو روز بر سرِ دار مانده‌ی نعمت‌الله بشخور‌، که پیش از آن معلمی بود در بندرعباسی . به ابرام که در مرگِ نعمت و در رثای تنِ پِچ پِچ شده‌اش نوشته بود :   وا دار کِشیده   مردی رِشیده   یَه نَرپُلنگی   وا ماه رسیدَه   چرا ماه؟ چرا نرپلنگ؟   نرپلنگی که به ماه رسیده است آیا تمثیلی از همه‌ی مردگانِ ما در آن سال‌ها نیست؟   آیا شمایل واژگون شده‌ی آن ماهی نیست که امامشان را در آن رویت کرده بودند؟ تنی بردار است و این نه هر تنی است . پاره‌پوره شده اما هنوز باشکوه است . پیش خودم به این فکر می‌کردم حیفِ جانِ آدمی نیست که روی دار بمانَد؟   آیا چنین شعر و تمثیلی فشرده‌ی همه‌ی رویاهای باشکوهِ بر باد و دار رفته را در خود نگه نداشته؟ یکجا همه تن‌های پِچ پِچ شده و خیالاتشان را در خود ندارد؟ تاریخِ آن سال‌ها را، سال‌های ۵۹، ۶۰، ۶۱ و ۶۲ را در خو...

رسم ردی از حضور بر صفحه‌ی غیاب

   آخرش هم بیخود می‌میرم نه؟ با همه کارهای نکرده‌ای که یک روز تمام در چهار در چهار یک اتاق دوره شدند؟ هر کدامشان به هزار و یک ترس و عشق   و آرزو گره خورده بود. از این پوسته‌ی سخت خودم اگر بزنم بیرون به کارهای نکرده‌ی بقیه‌ی آدم‌ها می‌رسم. به خیال‌های بزرگ در سر چه بسیار کسانِ ناتوان.‌ دنیا چه شکلی می‌شد اگر می‌توانستند؟ اصلا شکل دیگری می‌شد؟ بلکه دنیایی دیگر هست دور از دسترسِ ما و آنجا دنیای آرزوهای گمشده است. آنجا همه‌ی خیال‌ها مرئی‌اند. آخرش می‌افتم و می‌میرم. این حرف‌ها که دیگر زدن ندارد. وقتی همه‌ی عمر جز نفی کاری نکرده‌ام. جز گریز، جز بی تعلقی، جز خیال خوب و تَهر و تَشِ خُم که زبانه زبانه عمر کوتاهم را با خودش می‌‌کِشد. چه می‌‌کنم؟ با بیان خودم در حد فاصل دو زبان بیگانه درگیرم . تا نه فقط خودم را بتوانم بیان کنم تا بتوانم از خودم در برابر دیگری و در برابر خودم دفاع کنم . واویلا اما که هر چه جوی حقیرِ به گودال رساننده را رد می‌کنم به دریا نمی‌رسم . هر چه رد می‌کنم جلوتر نمی‌روم‌ . گیر بساط بد تحفه‌‌هایی افتاده‌‌ام...

زبان محلی؛ فرصت یا محدودیت؟

    به مناسبتِ روز جهانیِ زبانِ ‌مادری در روز دومِ اسفند گفتگوی یک ساعته‌ای داشتم با عنوانِ «زبان محلی؛ فرصت یا محدودیت؟» در صفحه‌ی اینستاگرامِ گروهِ نردبانِ گراش . گفتگویی به پیشنهاد و برنامه ریزیِ دوستانِ عزیزِ گراشی‌ام و با محوریتِ مناطقِ خودمونی‌نشین/اچمی‌زبان.   فرصت کوتاه بود و شرحِ مسائل بمانَد برای وقتِ انتشارِ کارِ پیشِ رو.  در این‌جا من در پیِ تعیین و تکلیف برای کسی نبودم. غرض طرحِ یک‌سری استدلال و شواهد بود بر حسبِ دیدگاه و مطالعات و تجربه‌ی زیسته‌ام.  ساختار ارا ئه‌ ی بحثم را اینطور می‌توانم خلاصه کنم: از وجوه سلبی عموما نسبت  ‎ داده‌‌شده به گویش‌ها/زبان‌های محلی شروع کردم. این وجوهِ سلبی، محدودیت‌ها یا چنان که توضیح داده‌ام پیش داوری‌ها، موارد و ابعاد گوناگونی دارند. از عقلِ سلیمِ عرفیِ مردم و نگرانی‌های خانواده‌ها تا سرکوفت‌ها و در مقابلِ هم قراردادن‌های معلمین و متخصصین و پژوهشگران. در نتیجه‌ی انباشتِ همه‌ی این‌ها، زبان‌های محلی و گویشورانِ آن در موقعیتِ ضعف قرار می‌گیرند. این موقعیتِ ضعف اما ناگهانی پدید نیامده. نتیجه‌ی انتخاب‌ها/ ضرو...

به خاطره‌ی فردای روز برفی

  روزِ خوبی بود. از خواب که پا  شدم روشنیِ کِدری پخش بود. نه به خیالِ برف بودم پنجره را که باز کردم اما دنیا ناغافل یکدستْ سفید بود.  روزِ خوبی بود اما نه از سرِ برفی که باریده‌بود می‌بارید نه برای پرسه در کوچه‌ها و خیابان‌هایی که به صحنه‌های نمایشی بی‌توقف شبیه‌اند نه حتی برای دیدنِ رفیقی و همینجوری الکی چیز‌گفتن و میز‌پراندن، نه برای حل‌شدن در کتابفروشی میانِ چند نامِ آشنا و انبوهی دیگر  نه برای جان‌گرفتنِ صدای هایده و ناغافل همخوان شدنِ زیرِ‌لبی در کافه‌ی درندشتِ دانشگاه و یک لحظه از خود در خود بی خود شدن، روزِ خوبی بود پس برای چه؟ چه چیزی در آن بود که در سپری‌شدنِ شب‌ها و روزهای دیگر نیست؟ چه چیزی در آن بود که دلم کِشید قلاب بیندازم از تویِ این ملالِ معلق چیزی از جنسِ همین امروز همین لحظه همین قدم‌ها بکِشم بیرون؟ نه امیدی را بازیافته بودم و نه احساسِ تعلقی بر می‌انگیختم. هیچ. نه حتی خوشحال بودم. چیزی بودم شکلِ ادعای خودم با محبتِ بی‌دریغِ بی‌فایده. محبتی که حتی دیده نمی‌شود. که پس‌می‌زند. که خودش پس‌زده‌می‌شود.  شاید این جرقه‌ی شکفته در برفِ یکدستْ یک لای آ...

قبل و بعدِ روزی که بندِر تو چِشُم جُنه ...

     هنوز بندر در چشم‌هایم زیبا بود.‌ بندر پشتِ همان چند تا کوه منتظرم بود. پشت‌و‌پناه بود .    با عزیزی قدم می‌زدیم. ‌ در دیروقتِ شبِ لمزان. در جاده‌ای که کشیده‌شده‌بود تا آسفالت بشود اما هنوز خاکی بود. یک‌چیزهایی از این قبیل می‌‌گفت که دیر‌به‌دیر سر می‌زنم چون هر‌وقت که اینجام بی‌انگیزه می‌شوم و همه چیز ارزشِ خودش را از دست می‌دهد و ساعتِ زندگی از کار می‌افتد.‌ حس همان حسِ منم بود.‌ هر وقت از شیراز می‌آمدم یکی دو روز که می‌گذشت طاقتم طاق می‌شد.   باید می‌رفتم بندر. باید می‌رفتم قشم. باید خودم را نجات می‌دادم.‌ از حسِ رسیدن به تهِ خط. به سرِ خط. از حسِ اول و آخرِ دنیا بودن.‌ از حسِ آخرش که چی؟ از این که گریزی نیست.‌ خوشا که بندری و دریایی همان نزدیکی‌ها بود که دَمِ کشیده‌اش می‌نشست روی پوستِ آدم. که دل، گواه بود. در دیر وقتِ شبِ عرق ریزِ تابستانیِ لمزان راه می‌رفتیم. وقتی چند تا چراغِ روشن وسطِ جاده، افقِ تاریکی را عمق می‌داد.     سال‌های قبل‌ترش زمانه‌ی هفت‌سالگی بود.‌ آن‌وقت نوشتن برای من از خود به‌در آمدن بود. چیزی مثل تلویزیون. که از ...