از دفترِ یادداشت، از یادداشت های پنج شش ماهِ قبل: ایرانی بودن در خارج از ایران تجربهای دردناک و نفرت انگیز است. نه از بابتِ نگاهِ دیگران، جایگاهِ اجتماعی یا مشکلات زبانی و ناسازگاری های فرهنگی و این حرف ها... نه... نفرت انگیزترین قسمتِ آن همنشینی با ایرانی های دیگر است. تجربه ی این چهارماه خیلی سوال ها در ذهنم مطرح کرده است. چطور می شود یک ملتی چنین می شوند؟ کنارِ هم می نشیند و چرک ها و عقده هایشان را نسبت به دیگر مهاجران پخش و پلا می کنند و همچنان مدعی اند. پیش فرض هایشان نسبت به اروپا چنان بر خاطرشان سنگین نشسته است که توانایی ملاقاتِ تازگی هایش را ندارند چه برسد توانِ رویاروییِ انتقادی با آن را. گاهی ناامید و شرمنده می شوم از این ایرانی بودن. با این همه نباید چنین بود. نباید در این ورطه اسیرِ واکنش های عاطفی و تاسف و رقتِ خالی شد. در ایرانی بودن هم چیزهای مهم تری برای اندیشیدن هست. از این چرکابه ی متورم، از این نفوسِ بیمار هم باید چیزهایی بیرون کشید. زخمی نمی توان که نشد. فکر کردن به وضعیتِ بغرنجی که در آنیم جدا از فرو رفتن در آن نیست. این شکافتن جانِ آدم را به خو...
... این خانهی جدید صاحب بخشی از خرابیهای من خواهد بود. بخشی از تقلای جانی که دائم در حال کندن و کندهشدن بوده است اما همواره به چیزهایی مومن. به چیزها و آدمهایی که از سر نمیگذرند. آنچه مینویسم بنابراین نه از سر گذشتهها که از سر نرفتههای زندگیام خواهد بود... ۸ بهمن ۱۳۹۸