رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌هایی با برچسب فرنگستان

فرنگستان یا غرب (چهارمی و احتمالا آخری)

  از دفترِ یادداشت، از یادداشت های پنج شش ماهِ قبل:   ایرانی بودن در خارج از ایران تجربه‌ای دردناک و نفرت انگیز است. نه از بابتِ نگاهِ دیگران، جایگاهِ اجتماعی یا مشکلات زبانی و ناسازگاری های فرهنگی و این حرف ها... نه... نفرت انگیزترین قسمتِ آن همنشینی با ایرانی های دیگر است. تجربه ی این چهارماه خیلی سوال ها در ذهنم مطرح کرده است. چطور می شود یک ملتی چنین می شوند؟ کنارِ هم می نشیند و چرک ها و عقده هایشان را نسبت به دیگر مهاجران پخش و پلا می کنند و همچنان مدعی اند. پیش فرض هایشان نسبت به اروپا چنان بر خاطرشان سنگین نشسته است که توانایی ملاقاتِ تازگی هایش را ندارند چه برسد توانِ رویاروییِ انتقادی با آن را. گاهی ناامید و شرمنده می شوم از این ایرانی بودن. با این همه نباید چنین بود. نباید در این ورطه اسیرِ واکنش های عاطفی و تاسف و رقتِ خالی شد. در ایرانی بودن هم چیزهای مهم تری برای اندیشیدن هست. از این چرکابه ی متورم، از این نفوسِ بیمار هم باید چیزهایی بیرون کشید. زخمی نمی توان که نشد. فکر کردن به وضعیتِ بغرنجی که در آنیم جدا از فرو رفتن در آن نیست. این شکافتن جانِ آدم را به خو...

جعفرخان یا دایی، فرنگستانِ خیالی یا غربِ وحشی (3)

 از دفتر یادداشت:   جعفرخان از فرنگ برگشته یک موقعیت است با چند تیپ.‌ غرض، بازنماییِ یک وضعیت به واسطه ی این نمونه تیپ هاست. دو تیپِ اساسی این موقعیت جعفرخان و دایی اند.‌ دو سرِ یک مساله ی واحد. مساله بر سر مواجهه با فرنگستان است.‌ با مرورِ تاریخِ معاصر اغلب به ما اینطور القا می شود که این دو تیپ مهم ترین پیش برنده های وقایع مختلف در ایران بوده اند. تعارض و کشاکشِ این دو و دستِ بالای گاهی این، گاهی آن، سرنوشتِ تاریخِ معاصرِ ماست. بعضی این دایی و بعضی جعفرخان اند. اما خب غالبا گاهی دایی و گاهی جعفرخان اند. حسنِ مقدم در طرح ریزیِ این موقعیت طرحِ یک مواجهه ی ناقص و یک بن بست دو سویه را ریخته است.‌ بحثِ امروز اما اتفاقا بر سر این نباید باشد که همه ی تاریخ را در دو طیف خلاصه کرد و مرزِ مشخصی بین این و آن کشید. تجدد طلبان در یک سو و سنت گرایان در سوی دیگر. این جور تاریخ زدایی فارغ از از ناتوان کردنِ ما در دیدنِ آغشتگی ها، این را نیز نادیده می گیرد که هر دوی این دو طیف تحتِ تاثیر موقعیتِ غالبی اند که به ناگهان بر آشفته شان کرده. بعد از گذشت صد و خورده ای سال در همچنان بر همان پا...

فرنگستان یا غرب (2)

از دفتر یادداشت:   حرف دیگر این که جامعه ایرانی های خارج از کشور نسبت به تصویری که مسکوب در یادداشت هایش ارائه می دهد تغییرات زیادی درش ایجاد شده است. آن روزها اغلب تبعیدی بودند.‌ اغلب سیاسی بودند. مستقیما یا غیر مستقیم.‌ حرف ها و کارهایشان در رابطه با ایده و عملکرد سیاسی شان تعریف می شد. قشرِ نسبتا محدود فرهیخته ای بودند که به دلایل یا ناچاری هایی تا حدودی مشخص از ایران زده بودند یا رانده شده بودند بیرون. حالا اما چنین نیست. البته من شناخت کافی از جماعت ایرانی های خارج کشور ندارم و هیچ کس هم نمی تواند داشته باشد. اصلا تصویر ثابتی وجود ندارد. و این خود اولین تغییر اساسی است. ایرانی های مختلف (از هر نظر) در سال های اخیر به دلایل متنوع به شکل های متنوع به اروپا و آمریکا و ترکیه و جاهای دیگر مهاجرت کرده اند و مي كنند. همه نوع آدمی در آن ها پیدا می شود. همه جور سرگذشتی در آن ها هست. از جنس هر نوع آدمی که در ایران هم می بینیم. اغلب اما مطابقِ روحِ زمانه فردگراتر شده اند. اغلب کاری به کار سیاست ندارند. ترس های درونی شده ی قوی دارند. نسبت به غربی ها احساس حقارت می کنند و به شکل های ...

فرنگستان یا غرب؟ (1)

   از دفترِ یادداشت:  چطور می شود که ایرانی هایی که به اروپا می آیند، خواسته ناخواسته، بیشترین همدلی و همصدایی را با راست ترین گروه های سیاسی در اروپا دارند؟ به این وضعیتِ متناقض باید از کدام سو نگاه کرد و آن را توضیح داد؟ گور پدر همه چیز! زمین زیر پای خودشان را دارند می لرزانند. امروز در یک نمایشگاه دوره ایِ کتاب، کتابچه ای دیدم به نام ایران.‌ عکس های سفرِ یک ولگرد ایتالیایی بود در خیلی سال ها قبل. تصویر روی جلد یک فتومونتاژ بود از یک مرد هندوی کت و شلواری و کرواتی با یک لبخند ملیح و آن عمامه مانندی که مردانِ سیک بر سر دارند. پشت سر او هم یک مناره ی مسجد و چند تا چیزِ احمقانه دیگر. برای این ها اینقدر ما بی تمایز و تفاوتیم. شرق شرق است دیگر. هند و ایران ندارد.‌ طرف ایرانی اما اینجا هم حالش از عرب ها و پاکستانی ها به هم می خورد و متقابلا احتمالا آن ها هم همچین دل خوشی از ما ندارند. چند روز پیش اتفاقی  آقایی را دیدم که خیلی اتفاقی تر بحث به جایی کشید که می گفت من مسلمان نیستم و سعی می کنم به خانواده، دوستان و دانش آموزانم این جرات را بدهم که نامسلمانی خود را اب...