رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

قبل و بعدِ روزی که بندِر تو چِشُم جُنه ...

     هنوز بندر در چشم‌هایم زیبا بود.‌ بندر پشتِ همان چند تا کوه منتظرم بود. پشت‌و‌پناه بود .    با عزیزی قدم می‌زدیم. ‌ در دیروقتِ شبِ لمزان. در جاده‌ای که کشیده‌شده‌بود تا آسفالت بشود اما هنوز خاکی بود. یک‌چیزهایی از این قبیل می‌‌گفت که دیر‌به‌دیر سر می‌زنم چون هر‌وقت که اینجام بی‌انگیزه می‌شوم و همه چیز ارزشِ خودش را از دست می‌دهد و ساعتِ زندگی از کار می‌افتد.‌ حس همان حسِ منم بود.‌ هر وقت از شیراز می‌آمدم یکی دو روز که می‌گذشت طاقتم طاق می‌شد.   باید می‌رفتم بندر. باید می‌رفتم قشم. باید خودم را نجات می‌دادم.‌ از حسِ رسیدن به تهِ خط. به سرِ خط. از حسِ اول و آخرِ دنیا بودن.‌ از حسِ آخرش که چی؟ از این که گریزی نیست.‌ خوشا که بندری و دریایی همان نزدیکی‌ها بود که دَمِ کشیده‌اش می‌نشست روی پوستِ آدم. که دل، گواه بود. در دیر وقتِ شبِ عرق ریزِ تابستانیِ لمزان راه می‌رفتیم. وقتی چند تا چراغِ روشن وسطِ جاده، افقِ تاریکی را عمق می‌داد.     سال‌های قبل‌ترش زمانه‌ی هفت‌سالگی بود.‌ آن‌وقت نوشتن برای من از خود به‌در آمدن بود. چیزی مثل تلویزیون. که از ...

مقدماتی بر خوانش فیلم

    این دوره فرصتی بود که آنچه درباره ی مطالعاتِ فیلم و سینما یاد گرفته ام و در حالِ یادگرفتنم را در جمعِ همدلی به اشتراک بگذارم و از آنچه دوست می دارم با دقتِ بیشتری حرف بزنم. همه چیز از پیش طراحی شده نبود و هر از چهارشنبه ای در این دو سه ماهِ گذشته در اسکایپ جلسه برگزار می شد. با این وجود فکر می کنم شکلِ خودش را پیدا کرد. ممنونم از همه ی بچه های «حلقه مطالعاتی اندیشه اِوَز». بچه هایی که بیش از چهار سال است هر هفته جلسات و همنشینی های دارند و امیدوارم خودشان و جمعشان برقرار باشند. اینجا محلِ ثبتِ رویدادهای زندگیِ من نیست. نه اینجا و نه جای دیگری. با این همه این چیزی بود که ارزشِ ثبت شدن را داشت.    با تشکر از همه ی دوستان حلقه من جمله شاهین تیرزن، مهیار ابراهیمی، یوسف منصوری، مصطفی ملتفت، مرجان ، لطیف جنیدی، آناهیتا پیمانی، غزل ریاحی، فاطمه منصف.

چند طرح برای یک خودنگاره

  همیشه از دیدنِ ابرها حیرت می‌کنم. قیدِ همیشه و صفتِ حیرت در کنارِ یک اتفاقِ روزمره شاید چندان قابلِ درک نباشد. اما من هر روز به آسمان نگاه نمی‌کنم. هر ساعت پنجره را باز نمی‌کنم. گاهی به آسمان خیره می‌شوم و همیشه از دیدنِ ابرها حیرت می‌کنم.   چند روزِ پیش ابرها را ورانداز می‌کردم. سلسله‌ی باریکِ ابرهایی را که در یک قدمی بودند. در یک قدمیِ دریا. سر که بر می‌گرداندی در یک قدمیِ زمین. اگر نقاش بودم تصویرِ خودم را، محاصره در زنجیرِ ابرها، حیرت زده و حیران، با لبخندِ تازه‌ای گوشه‌ی لب و بغضِ مرده‌ای در گوشه‌ی چشم، خطوطِ بریده‌ی چهره‌ام را، در محاصره‌ی جرقه جرقه های ابرها، در خیال، تصور می‌کردم، تا بلکه، یک روز، قلم بزنم.   اما من نقاش نیستم. نقش‌ها را در خاطره‌ام نگه می‌دارم. نقش‌ها را به کلمه‌ها می‌چسپانم، یا شاید برعکس، کسی نمی‌داند.   بالاخره کلمه‌ها پیشی می‌گیرند. قدم‌های رفته را رفته‌رفته به کلمه می‌شمرم. کلمه‌ها پیشی می‌گیرند و چشم بر می‌گردانم. گرِدیِ تیره‌ی آسمانِ آن شبی را به خاطر می‌آورم و سر در قدم‌هایِ پوست‌پوست شده‌ام فرو می‌برم.   می خواستم از شب...

در معرفی و اهمیتِ حسن بنی هاشمی

در جناح آنلاین بخوانید. با تشکر از عبدالله آبیِ عزیز http://janahonline.ir/3979/

یک نامه ی عاشقانه (2)

 در پناهِ نورِ دورم. بر فرازِ رازِ نزدیک.    قلب نمی‌شکند. تا به حال هیچ قلبی نشکسته. این نوکِ انگشتِ شصتِ پاست که تیر می‌کشد. این تیر است که استخوان‌ها را در می‌نوردد. این استخوان است که جُم نمی‌خورد. کرخت و گنگ رو به روی هیچ‌ کسِ دنیا می‌ایستی و گم می‌شوی. توی دالانی که بارِ خوابِ بعیدی بر آن سنگینی می‌کند.    در توصیفِ احساساتم هیچ وقت به خوبیِ هیچ کس نبوده‌ام. به خصوص به خوبیِ تو. من به بدیِ خودمم. همیشه به بدیِ خودم بوده‌ام. یک روز به منتهایِ بدیِ خودم خواهم رسید. بی‌خیال و بی چرا.    امروز باز گنگِ کابوس زده‌ای شده‌ام که جانش از شش جهت در رفته. حرف‌هایی یک روز گفته شده‌اند و چنان هم گفته شده‌اند که هر بار توی پوستِ آدم مورمور می‌شوند. چه ظلمی به خود کردیم. به خصوص وقتی که غرضِ گوینده به کل چیزی دیگر بود. به خصوص گوینده اصلا بی غرض بوده. گوینده ناتوانی بوده بی خبر از عمقِ ناتوانی‌اش. گیج و در حالِ دست و پا زدن، به هر قیمتی، به هر کلمه‌ای. کلمه این وقت‌ها بارِ معنایی ندارد، چاهِ فروبرنده است و زبان ریسمانی که آدمِ افتاده در چاه بر آن چن...

Abbozzo per un ritratto

رو به این پنجره‌ی عمود توی اتاق کنارِ همین میز مطالعه نشسته‌ام‌‌. نیمی از این تصور آسمان است. آبیِ کمرنگِ دمِ غروب. چه رعد و برقی. یک دم پاره‌پاره‌ی ابرها را دیدم. خطوطِ روشن. جرقه. جرقه. جیغِ رگ‌های آسمان. آن زیر نورِ کمرنگ هی رنگ می‌گیرد و هی می‌میرد. باز روشنی. یکسره روشنی. یکسره اما فقط یکدم. نیمِ دیگر این ساختمانِ حومه‌ای با رنگِ رفته‌ی دمِ غروبش. کرکره‌ی پنجره‌ها همه کشیده پایین. در وسطِ این قاب، چند تا درختِ سرو. جُم نمی‌خورند. صدای آوازِ دختری. بلند. با هر چه در توان. صدای آوازی که هیچ خبر ندارد اینجا نوشته می‌شود. چه نفسی دارد. چه رعدی. اوه. خطوطِ بیشتر. جیر‌جیرِ یکسره دمادمِ جیر‌جیرک‌ها و گاهی هم پارسِ سگی. واق واق. جیغ جیغ. مخلوطِ سر و صدا، آوازهای آدمیان. را شنیده ای؟ صدای بادی از دور با هوا آغشته.‌ گاهی هم ماشینی رد می‌شود. یا دری بسته.   به خودم از پسِ خودم فکر می‌کنم‌. به یکی که نشسته روی صندلی کنارِ یک میزِ مطالعه رو به عمودِ پنجره. نیمی از پس‌زمینه‌ی تصویرش آسمان. نیمِ دیگر پریده‌رنگِ دیوار و سفیدِ کرکره. چراغی از درزِ پنجره‌ی پایینی روشن می‌شود. با گذرِ زمان پ...