رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

ترجمه: مداخله‌ای به تعویق‌ افتاده

 متنی که در ادامه می‌آید اولین مداخله‌ی ایدئولوژیک آشکار پازولینی است. در دوران عضویت در حزب کمونیست و وقتی برای استقلال زبانی و سیاسی فریولی تلاش می‌کرد. بحث‌هایی که در اینجا مختصر و به اشاره مطرح می‌کند، به شکل تاریخی بحث‌های جالب توجهی در حوزه‌ی جامعه‌شناسی فرهنگ، ربط و چگونگی چفت‌وبست فرهنگ و جامعه و جامعه‌شناسی ادبیات هستند. در زندگی شخصی و فکری او نیز این سرآغاز همه‌ی تنش‌های ایدئولوژیک و پی‌ریزی سازه‌ای گاه به ظاهر ناسازگار اما معتبر و منحصر به فردی از تعهد سیاسی است.  این یادداشت با همین عنوان «یک مداخله‌ی به تعویق افتاده» در بولتنی به مناسبت کنگره فدراسیون کمونیستی پوردنون، ویژه‌نامه صلح و کار، در مارس ۱۹۴۹ منتشر شده است:

سه شعر از پازولینی جوان

I  Té t’vèd, putèll, sòuvra ai nôster côrp la frèsca rušêda dal tèimp perdû تو می‌بینی، ای کودک، بر بدن‌هایمان          شبنم تازه‌ی زمان از دست‌رفته را II تازه متولد شده ماه، و در حال مردن است در گذشته‌ای که انگار باز‌می‌گردد با سپیده‌دم لاجوردی و در سکوت. چیز‌هایی بیش از تماشای پیرامون در قلب دارم شبی دیگر، ماه ناشناخته‌ی دیگری  ستاره‌های نامطمئن   در چرخشی آرام  از این زندگی که چنان جادویی بازمی‌گردد هر شب در آسمان نشانه‌هایی‌‌ است از گذشته‌ی من    III به مانند کشتی‌شکسته‌ای صحیح و سالم سربرمی‌گردانم  و بر شانه‌هایم  با دلی رقیق از گذشته می‌بینم  اقیانوسی از پامچال‌های خاموش  از بنفشی کمیاب   این رویایی دورتر از آسمان است  منظره‌ای از نوساقه‌های آبی که روشنای آپریل خنکایش می‌دهد    زمان بی‌تکانی محو شده‌است: پروانه‌ها بی‌پروا می‌پرند گل‌های وحشی، ساکن و ‌آرام...   آیا هنوز می‌توانم وحشت کنم  از لهجه‌ای که ناهمخوان است با  موسیقی نحیف دشت‌ها؟ سرم را کودکانه بالا بگیرم پریش...

Solo nella tradizione è il mio amore?

 پازولینی در عنفوان جوانی که مصادف است با اوج فرهنگ و جامعه‌ی فاشیستی در ایتالیا و اروپا در کنفرانس نویسندگان اروپایی شرکت می‌کند که با سخنرانی پرطمطراقی از گوبلز خاتمه می‌یابد. در مجله‌ای به نام “Architrave” که ارگانی است برای دانشجوهای فاشیست در آگوست ۱۹۴۲ گزارش بسیار جذابی با عنوان «فرهنگ ایتالیایی و فرهنگ اروپایی در وایمار» از این کنفرانس ارائه می‌دهد. در این گزارش که ناهمسویی او با هر اظهار پروپاگاندا محوری آشکار است از گفتگوهایش با جوان‌های اروپایی می‌گوید و بازیافتن سیمای خودش در چهره‌ی جوانان اسپانیایی. بر نسل جدید و «جوانی» تاکید می‌کند و مدام از نامی به نامی از شاعران شهره به مخالفت با فاشیسم یاد می‌کند. این شاید اولین جایی هم باشد که از سنت می‌گوید. آنچه بعدها در «تحولی دایمی» به یکی از مضامین اصلی نوشته‌ها و فیلم‌هایش تبدیل می‌شود و البته یادآور یادآوری سال‌ها بعد اوست که گفته بود در شانزده سالگی با خواندن شعری از آرتور رمبو آنتی‌فاشیست شده بود.   آنچه در ادامه می‌آید نقل قول ابتدایی این گزارش و ترجمه بخش‌هایی از این گزارش است که درباره‌ی تلقی خودش از سنت می‌نویسد:...

گفتن از نگفتن

.   فکرها و ایده‌ها همه از آستانه‌ی پنجره می‌پرند و دیگر بر نمی‌گردند. به خطی در گوشه‌ای از آسمان که خیره بشوی حباب ابرها حایل جانت می‌شوند و فراموشی سفیدی به چشم‌هایت می‌‌ریزد.  این‌ها را که می‌گویم همه از غم‌ نگفتن و دشواری گفتن است. گفتنِ نگفتن است. نه یک بار که هر‌ از‌ چند‌ شبی با خیال نوشتن به خانه برگشتم. در طول راه با خودم مرور کردم. ابتدا و انتها ساختم و جمله‌ها را هی از هم کم و به هم زیاد کردم. به جای امنی که رسید اما امانم بُرید. ترسیدم از خودم. از خودم این روزها می‌ترسم. از غوطه‌ور شدن در خيالات خودم می‌ترسم. از زمانی که گذشته می‌ترسم. از فردایی که می‌گذرد می‌ترسم. سرخوشانه سر می‌کنم و سر می‌کشم اما می‌دانم بالاخره باید جایی متوقف شوم و از جایی که ناتمام گذاشته‌ام ادامه بدهم. فکرهای خیس را از دهانم بیرون بکشم و نفس بلندی بکشم و همه‌ی جاهایی خالی را قورت بدهم و بنشینم به تماشا. تماشای غیاب خودم در این نمایش کِشدار ابدی.   در انتظار کسی هستم که پرده‌ها را بالا بکشد. لای درز پنجره‌ها را بگیرد. با خودش سیاهی دربرگیرنده داشته باشد. مرا مثل قرصی در آب حل کند و سر بکش...

سطح و عمق

.     مشکل من این است که نمی‌خواهم در کاری که می‌کنم سطحی باشم. هی می‌کاوم و فرو و فروتر می‌روم تا جایی که فراموش می‌کنم همیشه باید به سطح بازگشت. مشکل عمق این است که همیشه خطر غرق شدن وجود دارد. باید کشیدن از عمق به سطح را بلد بود. باید بلد بود به گودترین گوشه‌ها نظر‌ داشت اما به روی سطح با همه‌ی چابکی و روشنی ممکن به ‌حرکت درآمد.

چهره‌ی عزیزانم

  ناگهان حس کردم از به‌یادآوردن چهره‌ی عزیزانم می‌ترسم. چهره در سیمای چشم تا اعماق پوست نفوذ می‌کند. چهره در به‌یادآوردن چند‌باره می‌شود. می‌ترسم. چرا و از کجایش‌ را نمی‌دانم. چیزی بود که از سرم گذشت و قرار بود دیگر به سرم نزند. شاید چون کلاغی که پریده بود از فراز سر ما. در حالات و کلمات و احساسات به خاطرشان می‌آورم اما در چهره‌ متوقف نمی‌شوم. خیرگی‌ چشم‌ها در یاد چند‌باره است. تماشا از دستم برنمی‌آید. همه‌ی حس‌های چندگانه جانم را به لب می‌رسانند و مثل نقطه‌ای در ته یک گودی سیاه، در دل یک کاغذ کهنه‌ گم و گور می‌شوم.      ناگهان حس کردم   باید این‌ها را بنویسم ! 

از مقدمه‌ای بر «مسیر تارهای عنکبوت» اولین نوشته‌ی ایتالو کالوینو

پاره‌هایی از مقدمه‌ای که کالوینو در ژوئن ۱۹۶۴ بر مسیر تارهای عنکبوت خودش نوشت؛ کتابی که ۱۷ پیش‌‌ از آن نوشته بود:  این اولین رمانی است که نوشته‌ام، تقریبا اولین چیزی است که نوشته‌ام. امروز چه درباره‌ی‌ آن می‌توانم بگویم؟ چنین خواهم گفت: اولین کتاب بهتر است که هرگز نوشته نشده باشد. تا اولین کتاب نوشته نشده است، آزادی آغاز کردن را داری که تنها یک‌بار از آن در زندگی می‌شود استفاده کرد. کتاب اول پیشاپیش تو را تعریف می‌کند حال آن‌که در واقع هنوز دوری از تعریف شدن؛ و بعد باید این تعریف را برای همه‌ی زندگی بر پشت خود حمل کنی، در تلاش برای دادن تاییدیه‌ای به آن یا تعمیق یا اصلاح یا انکاری، اما هرگز دیگر نمی‌توانی از آن صرف‌نظر کنی.      و باز: برای آن‌هایی که در جوانی پس از تجربه‌ی «چیزهایی زیادی برای گفتن» شروع به نوشتن می‌کنند، کتاب اول بلافاصله به دیافراگمی بین تو و تجربه مبدل می‌شود. رشته‌هایی که تو را به وقایع وصل می‌کنند را می‌بُرد، گنجینه‌ی حافظه را می‌سوزاند- همان که مبدل به گنج می‌شد اگر صبوری مراقبت از آن را داشتی، اگر این همه عجله‌ در خرج کردن و ریخت‌وپاشش نداشتی،...