رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

یک خرده‌ای درباره ی شیراز و وضعِ بی مثالش

سردرِ این متن اعلامِ بیزاری از خیلی هاست که نه نامی از ایشان می برم و نه یادی ازشان می کنم.   سالِ اولِ دانشگاه بود که توفیق به سرش زد برنامه ای برگزار کند با عنوانِ عبید زاکانی و با محوریتِ طنز در ادبیات. ما هنوز یک مایی بودیم آن وقت. از روزهای مدرسه‌ی توحید، انجمنِ باهمانِ تنهایان و گروهِ تلگرامیِ «پر وا». این فاصله بین پر و وا هنوز انقدر زیاد وا نشده بود که شد. تصمیم بر دعوت از جوادِ مجابی بود. او که هم مفصلا درباره‌ی طنز کار کرده بود. هم رمانی با محوریتِ عبید زاکانی داشت و هم اهلِ قزوین بود. ما بی‌پروایان شدیم دست‌اندر‌کارِ برگزاری آن برنامه که به مدیریتِ خودِ محمدحسین برگزار شد. یادِ آن روزها به بهانه‌ی حرفِ دیگری است که هر چه پیش برویم معلوم‌تر می‌شود.    کیفِ چرمِ مجابی از همان دمِ ورود به فرودگاهِ شیراز سپرده شد به من.   کیفی معمولی نبود. از بر‌و‌روش هم پیدا. مهم‌تر از بر‌و‌رو اما تاکیدِ خودش بود. گفت می‌دانی این کیف را از کِی دارم؟ از زمانِ جشنِ هنرِ شیرازتان. من جوانی بودم که خبرنگاری می‌کردم برای جشن. به هر کداممان یکی از این کیف‌ها دادند و ...

گفتگو در غیاب

      آنچه بیش از همه بی امید وا می گذاردم به تیغِ برنده ای که روی پوستِ خودم می کشم مدام، تلاشِ خزنده و خوش خیالانه ی برخی آشنایانم بر وفقِ مرادِ وضعیت و جماعتی است که زاده و زاینده ی زنایِ زندگیِ برزخی اند. هیچ چیز در دنیا وحشتناک تر از نیتِ خیرِ آدم های ابله نیست. من هم از کسی که محترمانه کسشر می گوید بیشتر بیزارم. نمی خواهم کسی نانِ خودش را قطع کند. اما این جور خوش رقصی های جورواجور توجیهی ندارند. نادانی در همراهیِ همه گیر با یک جنایتِ شبانه روزیِ سیستماتیک و تن دادن به تقلیلِ آدمیزاد به‌ هر چارچوبِ چرکِ متعفنی و ترویج و قرقره ی خوش خیالی هیچ توجیهی ندارد. اما خب آدم ها بر حسب دوری یا نزدیکی، خوبی یا بدی، دوستی یا دشمنی من با آن ها مسیرِ گندِ خودشان را تعیین نمی کنند. گذشته از این ها، دنیای گذشته از صافیِ روان شناسی و روان شناسان، باید برود به درک. من هم که خیلی وقت است وا گذاشته شده ام و اغلب راضی ام.  تنها کاری که متقابلا از دستم بر می آید عمق و بسط دادن به نفوذِ این تیغ توی پوستم است .‌   یک روز از صبح سوسکِ پرنده ی احمقی چسپیده بود به ...

واقعیت گراییِ سینما از نظرِ فریدونِ رهنما

  با یادِ احمد    این روزها کارهای رهنما را می دیدم و باز می دیدم و نوشتنی های او و درباره ی او را می خواندم و باز می خواندم به قصدِ خاصی. با دو تن از دوستان در حالِ انجامِ کاری هستیم که یک بخشی از کارِ خودم کِشاندم به رهنما. بی جهت و غرض خلاصه نبود این مراجعه. فکر کردم برای فصلِ آخرِ آن کار و روحیه بخشیدن به نوشته هایم باید فکرِ خودم را به رهنما گره بزنم و خوشه چینِ او باشم. در این میان اما همه چیز به همین ختم نشد. کنجکاوی رفع که نشد هیچ، شاخه های تازه ای سر در آوردند که دهان به پرسش های تازه باز کرده بودند. از این میان رساله ی «واقعیت گرایی فیلم» رهنما جای شگفتی هاست. در زبانِ فارسی تا جایی که من در این لحظه می دانم دو متنِ اساسی داریم که می توان زیرِ عنوانِ «نظریه ی فیلم» آن ها را قرار داد. از این جهت که چارچوبی نظام مند در این باره پدید آورده اند. یکی همین «واقعیت گرایی فیلم» و دیگری «دگرخوانی سینمای مستند» از محمدرضا اصلانی. ( پنهان و آشکار، فکر و فیگورِ رهنما بر این اثرِ اصلانی نیز قابلِ ردیابی است.) پس جا دارد این دو متن نیز با همدیگر خوانده و اندیشیده ش...

آدم‌های شهر

 دفترچه ای داشتم که در آن چیزهایی به اشاره و گاهی به جزییات می نوشتم تحتِ عنوانِ آدم های شهر. شیراز را پیشِ خودم سعی می کردم گره بزنم به خودم و برعکس. آن دفترچه فعلا مانده شیراز. بهتر البته.‌ زنده اگر بمانم تا برگردم بعدها می توانم آن ها را مرور کنم. کم و زیادشان کنم و بسنجم ارزشی دارند آیا یا نه. این یکی که اینجا رو می شود در نبودِ دفترچه در گوشیِ قبلی  ثبت شده بود.‌ همه  یادداشت های آن گوشی را منتقل کردم به دفترِ یادداشت و این یکی هم به اینجا:   کریم آقای خیابانِ رودکی فکر و خیالِ درستی نداشت. مشنگ بود و دستِ هر کسی را می‌گرفت. از هر عابری چیزی طلب می‌کرد و پشت هر کسی را ممکن بود پا بیندازد و دنبال هر کسی راه می‌افتاد. کریم آقا بود. کم کم در همه جای شهر. از رودکی که رفتیم از دور می‌دیدمش. اوایل خوش و خرم بود. یک روز با یکی از عمه‌هایم توی کوچه‌ی توسلی بودیم که یکی یکهو کیف دستی‌اش را کِشید. عمه ترسیده بود اما کریم عینِ خیالش نبود.  ما از رودکی چند سالی می‌شد که رفته بودیم اما کریم هنوز به چشمِ من این ور و آن ورِ شهر می‌پلکید. حواسم جمعِ حضو...

درباره ی نامه های هدایت و این که یک شب او چطور زندگی مرا تغییر داد!

 نامه های هدایت به حسن شهید نورایی و موخره ی ناصر پاکدامن بر آن را طی این دو سه روز خواندم. دلم کمی خنک شد و حظِ صراحتِ هادیِ صداقت را بردم! دقِ دلی خالی کردن هایش به آدم جان می دهد. اگر چه همین دق، رمق از جانِ خودش کشیده باشد. در این ده سالِ گذشته هر دو سه سالی یکبار اقل کم سر و کله زده ام با هدایت. این رسم باید حالاحالاها بر قرار بمانَد. قبل از مهاجرت قصد کرده بودم رساله ی اسحاق پور را بخوانم. مقدمه یا فصل اولش را خوانده بودم و معلوم بود که تکرارِ مکررات نیست. فعلا که در دسترسم نیست. این سر و کله زدن با هدایت یک جورایی در هر موقعیت معنا و خبرِ جدیدی  از خود به خودِ آدم هم می دهد. این آقا سرنوشتِ همه ی ما را یک جا عمیقا فهمیده بود و تاوانِ آن را نیز پس داد. این نامه ها به نورایی هم از بهترین نوشته ها و نمونه های نثرِ اوست. ارزشش برای من مصادف شد با بهترین کارهایش. شاید حتی نثرِ او اینجا از اکثرِ داستان هایش بهتر و پخته تر و تو دستی تر است. هر طور که عشقش کشیده قلم را روی کاغذ چرخانده. ولنگارانه بابِ دلِ خودش سفره گشوده پیشِ چشمِ رفیقِ شفیق. طنزِ تندِ عجیبی در آن هاست. رک ...

جعفرخان یا دایی، فرنگستانِ خیالی یا غربِ وحشی (3)

 از دفتر یادداشت:   جعفرخان از فرنگ برگشته یک موقعیت است با چند تیپ.‌ غرض، بازنماییِ یک وضعیت به واسطه ی این نمونه تیپ هاست. دو تیپِ اساسی این موقعیت جعفرخان و دایی اند.‌ دو سرِ یک مساله ی واحد. مساله بر سر مواجهه با فرنگستان است.‌ با مرورِ تاریخِ معاصر اغلب به ما اینطور القا می شود که این دو تیپ مهم ترین پیش برنده های وقایع مختلف در ایران بوده اند. تعارض و کشاکشِ این دو و دستِ بالای گاهی این، گاهی آن، سرنوشتِ تاریخِ معاصرِ ماست. بعضی این دایی و بعضی جعفرخان اند. اما خب غالبا گاهی دایی و گاهی جعفرخان اند. حسنِ مقدم در طرح ریزیِ این موقعیت طرحِ یک مواجهه ی ناقص و یک بن بست دو سویه را ریخته است.‌ بحثِ امروز اما اتفاقا بر سر این نباید باشد که همه ی تاریخ را در دو طیف خلاصه کرد و مرزِ مشخصی بین این و آن کشید. تجدد طلبان در یک سو و سنت گرایان در سوی دیگر. این جور تاریخ زدایی فارغ از از ناتوان کردنِ ما در دیدنِ آغشتگی ها، این را نیز نادیده می گیرد که هر دوی این دو طیف تحتِ تاثیر موقعیتِ غالبی اند که به ناگهان بر آشفته شان کرده. بعد از گذشت صد و خورده ای سال در همچنان بر همان پا...