رد شدن به محتوای اصلی

پست‌ها

نمایش پست‌هایی با برچسب نوشته ها

یادت می‌کنم یا یادت مرا می‌شود؟

     «یادتون/یادُت مَوابُدای.»   عزیزی در واتساپ چند ماه پیش می‌گفت. اینطور ابراز دلتنگی می‌کرد. از آن وقت گاه و بی‌گاه بهش فکر کرده‌ام. یک جور غرابت شاعرانه‌ای در این طرز ابراز هست که در معادل فارسی آن یعنی دلم برایت تنگ شده نیست.     بیا تا از مصدر تنها فعل موجود در این اصطلاح شروع کنم. «بُدو» یا «بده» به هر دو معنای شدن و بودن در گویش‌های اچمی به کار می‌رود. به معنی بودن مثلا وقتی می‌گوییم «اِندِه بدو» به معنی اینطور بوده است. یا به معنی شدن در این سوال که «چینگ اُت‌بدو؟» به معنى چطور شده‌ای. «وا» نیز پیشوندی‌ است که به فعل‌ها اضافه می‌شود. اغلب هم ضرورتی ندارد و تفاوت معنایی خاصی ايجاد نمی‌کند، گاهی بار معنایی تازه‌ای با خودش می‌آورد (مثلا گرته با واگرته دو معنای کاملا مجزا از هم دارند) و در برخی فعل‌ها مثل واجده هم ضروری است ومعمولا فعل بی وا به کار نمی‌رود. خلاصه کاربرد پیشوند وا لزوما مثل فارسی معنى دوبارگی آن فعل را نمی‌رسانَد.  اما در این موابدای یک شکل خاصی از وا هست که دقیقا در هیچ کدام از این دسته‌بندی‌ها قرار نمی‌گیرد اما به دسته‌ی دوم یعن...

رسم ردی از حضور بر صفحه‌ی غیاب

   آخرش هم بیخود می‌میرم نه؟ با همه کارهای نکرده‌ای که یک روز تمام در چهار در چهار یک اتاق دوره شدند؟ هر کدامشان به هزار و یک ترس و عشق   و آرزو گره خورده بود. از این پوسته‌ی سخت خودم اگر بزنم بیرون به کارهای نکرده‌ی بقیه‌ی آدم‌ها می‌رسم. به خیال‌های بزرگ در سر چه بسیار کسانِ ناتوان.‌ دنیا چه شکلی می‌شد اگر می‌توانستند؟ اصلا شکل دیگری می‌شد؟ بلکه دنیایی دیگر هست دور از دسترسِ ما و آنجا دنیای آرزوهای گمشده است. آنجا همه‌ی خیال‌ها مرئی‌اند. آخرش می‌افتم و می‌میرم. این حرف‌ها که دیگر زدن ندارد. وقتی همه‌ی عمر جز نفی کاری نکرده‌ام. جز گریز، جز بی تعلقی، جز خیال خوب و تَهر و تَشِ خُم که زبانه زبانه عمر کوتاهم را با خودش می‌‌کِشد. چه می‌‌کنم؟ با بیان خودم در حد فاصل دو زبان بیگانه درگیرم . تا نه فقط خودم را بتوانم بیان کنم تا بتوانم از خودم در برابر دیگری و در برابر خودم دفاع کنم . واویلا اما که هر چه جوی حقیرِ به گودال رساننده را رد می‌کنم به دریا نمی‌رسم . هر چه رد می‌کنم جلوتر نمی‌روم‌ . گیر بساط بد تحفه‌‌هایی افتاده‌‌ام...

قبل و بعدِ روزی که بندِر تو چِشُم جُنه ...

     هنوز بندر در چشم‌هایم زیبا بود.‌ بندر پشتِ همان چند تا کوه منتظرم بود. پشت‌و‌پناه بود .    با عزیزی قدم می‌زدیم. ‌ در دیروقتِ شبِ لمزان. در جاده‌ای که کشیده‌شده‌بود تا آسفالت بشود اما هنوز خاکی بود. یک‌چیزهایی از این قبیل می‌‌گفت که دیر‌به‌دیر سر می‌زنم چون هر‌وقت که اینجام بی‌انگیزه می‌شوم و همه چیز ارزشِ خودش را از دست می‌دهد و ساعتِ زندگی از کار می‌افتد.‌ حس همان حسِ منم بود.‌ هر وقت از شیراز می‌آمدم یکی دو روز که می‌گذشت طاقتم طاق می‌شد.   باید می‌رفتم بندر. باید می‌رفتم قشم. باید خودم را نجات می‌دادم.‌ از حسِ رسیدن به تهِ خط. به سرِ خط. از حسِ اول و آخرِ دنیا بودن.‌ از حسِ آخرش که چی؟ از این که گریزی نیست.‌ خوشا که بندری و دریایی همان نزدیکی‌ها بود که دَمِ کشیده‌اش می‌نشست روی پوستِ آدم. که دل، گواه بود. در دیر وقتِ شبِ عرق ریزِ تابستانیِ لمزان راه می‌رفتیم. وقتی چند تا چراغِ روشن وسطِ جاده، افقِ تاریکی را عمق می‌داد.     سال‌های قبل‌ترش زمانه‌ی هفت‌سالگی بود.‌ آن‌وقت نوشتن برای من از خود به‌در آمدن بود. چیزی مثل تلویزیون. که از ...

یک نامه ی عاشقانه (2)

 در پناهِ نورِ دورم. بر فرازِ رازِ نزدیک.    قلب نمی‌شکند. تا به حال هیچ قلبی نشکسته. این نوکِ انگشتِ شصتِ پاست که تیر می‌کشد. این تیر است که استخوان‌ها را در می‌نوردد. این استخوان است که جُم نمی‌خورد. کرخت و گنگ رو به روی هیچ‌ کسِ دنیا می‌ایستی و گم می‌شوی. توی دالانی که بارِ خوابِ بعیدی بر آن سنگینی می‌کند.    در توصیفِ احساساتم هیچ وقت به خوبیِ هیچ کس نبوده‌ام. به خصوص به خوبیِ تو. من به بدیِ خودمم. همیشه به بدیِ خودم بوده‌ام. یک روز به منتهایِ بدیِ خودم خواهم رسید. بی‌خیال و بی چرا.    امروز باز گنگِ کابوس زده‌ای شده‌ام که جانش از شش جهت در رفته. حرف‌هایی یک روز گفته شده‌اند و چنان هم گفته شده‌اند که هر بار توی پوستِ آدم مورمور می‌شوند. چه ظلمی به خود کردیم. به خصوص وقتی که غرضِ گوینده به کل چیزی دیگر بود. به خصوص گوینده اصلا بی غرض بوده. گوینده ناتوانی بوده بی خبر از عمقِ ناتوانی‌اش. گیج و در حالِ دست و پا زدن، به هر قیمتی، به هر کلمه‌ای. کلمه این وقت‌ها بارِ معنایی ندارد، چاهِ فروبرنده است و زبان ریسمانی که آدمِ افتاده در چاه بر آن چن...

Abbozzo per un ritratto

رو به این پنجره‌ی عمود توی اتاق کنارِ همین میز مطالعه نشسته‌ام‌‌. نیمی از این تصور آسمان است. آبیِ کمرنگِ دمِ غروب. چه رعد و برقی. یک دم پاره‌پاره‌ی ابرها را دیدم. خطوطِ روشن. جرقه. جرقه. جیغِ رگ‌های آسمان. آن زیر نورِ کمرنگ هی رنگ می‌گیرد و هی می‌میرد. باز روشنی. یکسره روشنی. یکسره اما فقط یکدم. نیمِ دیگر این ساختمانِ حومه‌ای با رنگِ رفته‌ی دمِ غروبش. کرکره‌ی پنجره‌ها همه کشیده پایین. در وسطِ این قاب، چند تا درختِ سرو. جُم نمی‌خورند. صدای آوازِ دختری. بلند. با هر چه در توان. صدای آوازی که هیچ خبر ندارد اینجا نوشته می‌شود. چه نفسی دارد. چه رعدی. اوه. خطوطِ بیشتر. جیر‌جیرِ یکسره دمادمِ جیر‌جیرک‌ها و گاهی هم پارسِ سگی. واق واق. جیغ جیغ. مخلوطِ سر و صدا، آوازهای آدمیان. را شنیده ای؟ صدای بادی از دور با هوا آغشته.‌ گاهی هم ماشینی رد می‌شود. یا دری بسته.   به خودم از پسِ خودم فکر می‌کنم‌. به یکی که نشسته روی صندلی کنارِ یک میزِ مطالعه رو به عمودِ پنجره. نیمی از پس‌زمینه‌ی تصویرش آسمان. نیمِ دیگر پریده‌رنگِ دیوار و سفیدِ کرکره. چراغی از درزِ پنجره‌ی پایینی روشن می‌شود. با گذرِ زمان پ...

یک نامه‌ی عاشقانه

    از کابوسی بیدار می شدم و چیزی توی دلم، روی بدنم سنگینی می کرد. چیزی که توی هوا بود و روی حواسم سنگین افتاده. از کابوسی که تشویش بود و نگرانیِ نامعلومی. بیدار می شدم. سنگ و ساکت.‌ هفت ساله بودم و آرزو می کردم دنیا در همینجا لَنگ نشود. دعا می کردم برگردم. به پیش از خواب. پیش از نگرانی. بگذرم. از سنگینی. از این نگرانی. هر بار بی خبر از یاد می بردم و وقتم وقفِ روزهای دیگر و بهتر می شد .     چی می شد اگر آن نامعلومِ فراگیر یکسره زندگی را در بر می گرفت؟ می شد حالا. حالا شده است.‌ حالا طوری زندگی می کنم که انگار پذیرفته ام.‌ که انگار ناتوانیِ بزرگِ خودم را پذیرفته ام. نه در حرف، که رویِ زبان، مزه مزه. هر روز ناتوان تر می شوم. حالا آن هوای خواب های مشوش جوری توی جوی جانم ریخته که خوابْ چشمه ی گریز است. حالا تشویش و نگرانی روزمرگی است. زندگی است. حالا بیدارم و با چشم های باز چیزی توی دلم جیغ می کشد. اونگارتی است که زیرِ لبم می گوید صخره ی اشک. آب و سنگِ بی خود شده. اونگارتی ‌زندگی ها/غم های بیشتری داشت. اما غم به قیاس نکاسته. رنج در مقایسه رنگ نمی بازد.‌ گریه ای جامدم...

خیر بود گذشت

    از خواب پا می‌شوی طوری، یک خوابِ درازِ دوازده سیزده ساعته یک‌‌طوری، بی‌حالی و خسته. نگرانی بی‌موردی کلِ هوای وجودت را پُر کرده. اقل‌کم خبری از موردش نداری. چند تا خواب دیده‌ای. حالا شکسته‌شکسته یادت می‌آید. بغضت برای چیست؟ چیزهای خوبی از آن خواب یادت مانده. آنچه یادت نیست توی بدنت است.‌ پخش در هوای وجودت است. اشک است که می‌چکد. چند تا چکه‌ی غلیظ. کلِ روز را دیگر از دست داده‌ای. به هر وری خم می‌شوی فرقی نمی‌کند. هر کاری می‌کنی نمی‌کنی فرقی نمی‌کند. تو اراده نکرده‌ای که چنین باشی. تو نخواسته‌ای که اینطور بگذرد. تو نیتِ دیگری داشتی. اما مساله بر سرِ خوابی است که یادت نیست چیزی از آن مگر دو طرح از یک چهره‌ی آشنا. چهره‌ای در یاد و نه در مقابل. در مقابل، پشتِ آن چهره‌. موهای بلند. زیر‌چشمی تو مراقبی. آشنایی‌. می‌شناسی. لباس‌هاش را در می‌آورد.‌ به‌پشت ایستاده. تمام‌قد. زیبا. برجسته. بعید. سرت را می‌گذاری روی بالش، بر شانه‌ی بلندِ مویی سر گذاشته‌ای‌‌‌. سرش را بلند می‌کند. هم اوست. آشنا. شناسنده. زیبا. نزدیک این‌بار. خیلی نزدیک. سر‌ به‌ سر و چشم به چشم. مساله اما این‌ها نیست. مساله...

از سر‌ نرفته‌‌ها

    سر و سامانم کجا بود؟ می‌خواستم بنویسم که سر‌و‌سامانی می‌خواهم بدهم به همه‌ی فکرها، پریشانی‌ها و غلط‌های زندگی‌ام. به آنچه از سر نمی‌گذرد. دیدم این سر‌و‌سامان‌دادن اما حرفِ پرتی است. کدام سر‌و‌سامان؟ چقدر این تعابیرِ رایج گمراه کننده‌اند. من هرگز سر‌و‌سامانی نداشته‌ام.‌ از سویی به سویی و از کنجی به کنجی بوده‌ام. ده‌ یازده ساله بودم که آمدیم شیراز و تمام شد. خانه تمام شد. امان تمام شد. تنها چیزهایی ماند از جنسِ همین چیزها که از سر نمی‌گذرند. سالی دو سالی خانه‌به‌خانه می‌رفتیم. یا اسباب‌کشی می‌کردیم یا این که منتظر اسباب‌کشی بودیم. یک تعلیقِ دایمیِ روزمره. یک ناامنی و انتظارِ کِش‌آلود. دانشگاه هم که هیچ! نه کلاس‌ها به مذاقم خوش آمده بود و نه جایی برای من در جایی بود. مصر بودم به خودم.‌ به خودآزاری و گریز از هر فضایی که آزارم می‌داد. نتیجه‌ی این گریز از آزارِ دیگری، آزارِ دائمیِ خود بود. بر حسب اتفاق و فعل و انفعالات و آشنایی‌هایی اما سعی کردم به رغم همه‌ی کجی‌ها و کاستی‌های روانی و پرهیزها فضایی باب خودم برای خودم و دیگران بسازم که بیاموزیم. حالا که فکرش را می‌کنم کارهای ...